_ انساني كه دست به نوشتن ميبرد را میتوان مدعی ِحرفی تازه دانست.بویژه اگر آن متن در معرض ِ شعور مخاطب قرار گيرد. هنرمندی كه هرجا (« هر زمان »ِ بیچاره!به قرینه ی دوست داشتنی ِ معنوی حذف !!) ميزيد، به اين اعتبار که دنيا را از زاويه ی ديد خودش ميبيند ـ ناخودآگاه وبه یاری تخیل ـ ترکیبی متفاوت از پازلی جذاب به تصویر میکشد. نگاهی ناب که تابلوی ماندگار « زیبایی» در کلکسیون ِاذهان ِانسانها میماند.
تا بعد...
از نبودی
از کنارم میپرسم
صدف ِمجروح ِخیابانهای بی قرمز
تنوین ِگلِ گوشتخوار
تنهای من
از پس ِ بعید
بید و باد
مجنون ِ مجانی ِکیست؟
حس ِبالایی !
رخساره ی برگشت !
صمیمی ترین غریبی
که انتظار ِ بهار میکشم.
وبلاگ ناوال دريچه اي ست به دنياي واقعيت ديگر. واقعيتي به روايت پيرمرد ياكي( سر دون خوان ماتيوس). بديهي ست زبان و ادبيات همراه هميشگي وبلاگ خواهدبود.
_ مردي كه دليري ميكند و بي حايلي به قرص خورشيد مينگرد نابينا ميگردد ، از آن پس خورشيد همواره براي او تاريك است.
اليفاس لوي
ـ داستانی از کتاب دومین حلقه قدرت نوشته ی کارلوس کاستاندا :
دون خوان هميشه مرا در مقابل اين معما قرار ميداد كه من به هيچ طريقي نميتوانم به هم نوعانم كومك كنم . در واقع از ديد او ، تمام كوششهاي ما براي كومك به ديگري ، فقط عملي ارادي و ناشي از اغراض شخصي ما بود.
روزي وقتي كه با او در شهر بودم ، حلزوني را از وسط پياده رو برداشتم و در جاي امني زير درخت مو گذاشتم. مطمئن بودم كه اگر جانور را به حال خود ، وسط پياده رو رها كنم ، دير يا زود كسي آنرا زير پا له ميكند. فكر كردم كه با گذاشتن آن در جايي امن ، نجاتش خواهم داد. دون خوان مرا متوجه كرد كه اين گمان بي مورد است ، چون من دو امكان مهم را در نظر نگرفته ام. يكي اينكه شايد حلزون از مرگي حتمي ، كه از سم زير برگهاي مو ناشي ميشد ، فرار ميكرد و ديگر اينكه شايد حلزون به اندازه كافي اقتدار شخصي داشت تا از پياده رو بگذرد. مداخله من ، نه تنها حلزون را نجات نميداد ، بلكه باعث ميشد تا آنچه را كه با مشقت زياد به دست آورده بود ، از دست بدهد.
طبيعي است كه من فوراً خواستم حلزون را به جاي اولش بازگردانم ، ولي دون خوان مانعم شد. او گفت كه اين سرنوشت حلزون است كه آدم ابلهي سر راهش سبز شود و نيروي حركتش را بگيرد و اگر من حلزون را به حال خودش رها كنم ، شايد دوباره نيروي كافي جمع كند و به جايي كه ميخواست برود.