تبليغاتX
ناوال
دغدغه های ذهنی
حقیقتش چون اولین داستان ِکوتاهیه که مینویسم آماده هرگونه پیشنهادی! میباشد.

« کوهیار»

رو به آسمان قله سرش میان سنگهای سرد جای گرفت.

دم دمای غروب منتظر تماس آذر بودم که صدای تلفن پرتم کرد :

_ سلام داوود جان ! عبادم.

_ به به! عباد خان.....

((می خواست بره دماوند. نفهمیدم دماوند رفتن اونم بهمن ماه، آخه چی رو میخواد ثابت کنه؟ پرسیدم این وقت سال؟

_ خب دماوندِ هر فصلی یه جوره -تازه مال زمستون بلندترینه اوناس ...... امشب میتونم ببینمت ؟

قرارمون شد برای دفه بعد.

اون شب پیش آذر سر هر موضوعی که حرف زدیم ، در کمال تعجب همه جوره پایه بود .

نمیدونم چندم مرداد ماه سال بعد ، یکی از دوستای مشترکمون رو میبینم :

_ کجا میرین ؟

_میریم دماوند.البته این بار گروه تجسس فدراسیون قراره کومکمون کنه!

یاد حرفِ اون شب آذر افتادم که میگفت : ((خدا نکنه! ))

 


یه شعرم از موسی طیبی دوست بزرگوارم

تن ِ تبدار ِ تورُ

سینه سرد سینا

با سرخوشی جیب های چارقش

هارون

از بارگاه فرعون بازمیگردد.

پیغام قبس

نوک زبانش

باد میکند          رویای نیل

با عصائی

که گم شده است

موسی را

به شبانی ِ گله سامری می برند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت   توسط علي   |