اکنون که به نیمه هشتاد رسیده ایم هنوز نحله وسبک سیاق خاصی مطرح نمیشود وسوال ما نیز ازاین جا شکل میگیرد-
چرا دیگر مخاطبین عام ومخاطبین خاص وحتی خود شاعران از شعر یک دیگر استقبالی در خور نمیکنند؟
ایا وضعیت پیش آمده معلول کم کاری یا سهل انگاری متولیانش بوده و یا یک دوره گذاراست؟.
امروزه شعر در یک حوضه شخصی بحث می شود چه شعر کنکاشی است بین شاعر وزبان.
اگر بقول سوسورزبان را یک دانش وقوه ذهنی که طرح آواها ومعانی را درخود دارد به تفاوت آن باگفتار ( که ترتیب آن درکسوت الفاظ است ) قائل باشیم پس میتوان زبان را خمیره ی خام جهت دست یابی به یک فرم وشکلی خاص که همزمان محتوی خود را انیز می سازد بنامیم که لحن وسیاق خود را درمحورهای مختلف همنشینی واژه ها پدید میاورد که هرلحن ظرفیتها زیباشناختی خاص خودرا متبلورخواهدکرد. چراکه شعررا دیگر ارائه دانستها درترتیبی نظم گونه که تنهاقائل به کشف شاعرانه درصورت ومعنای روایست نمی دانند بلکه شعرکشف کان های مختلف درلایه های درونی زبان است که استخراج آن نیز مکانیزم خاص خود را می طلبد ومعتقد است معنا ومحتوی تنها در یک فرم نوقابل ارزیابی است ودرحقیقت شاعر ساختن وسرودن را درهم ادغام می کند. پس میشود وضعیت فعلی را( با سوابق دو دهه ی قبل) ادامه جریان گذشته دانست که گریز از آن به این سادگی ممکن نبودولی تامل وبازنگری دربکارگیری مولفه ها وبومی کردن آن دراین دهه راه را برای آیندگان آسان تر خواهد کرد چراکه براین باوریم اکثریت شعرهای یادشده تنها نقاشی ویا گردآوری عجولانه آن دریک متن همراه باسوء تفاهم ها وافراط وتفریط های متعددبوده است.
شعرتوجیه درونیات شاعردرحیطه زبان است و بعد امکان لذت از سوی مخاطب وبی شک بحران دوسویه ای که مخاطب را از یک سو وشعرو شاعر را ازسوی دیگر بیگانه می سازد دریک فضای سالم وتطبیق آن باظرفیتهای واقعی زبان فارسی به انجامی نیک بدل خواهد کرد چراکه شعرهنرایست که درظرفیت وظرافتش مجال کمترین شبهه ویاجایگزینی ولاپوشانی را نخواهدداد. اگرحوصله صبر از سرنرودوعادت زبان خود راترک گوید ودامنه زبان ادبی قائل به مرزهای تنگ نظرانه نباشد.
تن
منی دیر پا
در اتمسفر استعاره
با سر و سینه سنگین
به یمن بخور واژه
که ذهن ترکش بی بها
در مصاف چرا
مگر
آیا این همه ذره
این همه گوشت
لامسه م را کور نمی کند
- وقتی خلاصه ی من
زبان برای بلعیدن
شرم عادت
صدور روادید تن
ومن ترس متحرک
حجم تنها
در دایره ی زخم های نوپا
ا / ط بهمن 84
تش توهم
رگ مسموم گیاه
شعله ی تخیل
دست به دست
لب می سوزاند و زبان می خراشد
تا تن خلاصه ی هذیان
ذهن پرشیده ی مصمم
ا/ ط دی 84
دراین تنگی نفس
دراین هنگامه ی قفس
نبض بیدار می شکند
پیکر تکرارو سپس
اغتشاش شش ها و
دم بی بازقلب
چه جای شوک اگر
جهدخون رگ بریند و
تیغ بگریزداز زخم عادت!؟
بردود نشیند و
اندیشد
به انبساط دهان وخامت و
احتکار جراحت
دراین تنگی نفس
دراین هنگامه ی قفس
م.ط/

میگن که آدما یا با هوش خودشون زندگی میکنن یا با حماقت دیگران. تو کدومی؟