تبليغاتX
ناوال
دغدغه های ذهنی
 

 

نوروز با همه ی خوبیهاش تغییر تاریخی بیش نیست اما سرآغاز مناسبی برای هر مناسبتی میتونه باشه که سالهای عمرمون رو متمایز میکنه . 

 

این پست مثه پست گذشته به معرفی آثار هنری دیگران اختصاص داره و

نوبته دوست عزیزم احسان مهدیان ( کاپیتانه خودمون) .

 من منتظر خوندن نقد و نظرا هستم یقیناْ احسان عزیز بیشتر. 

(۱)

«شعار ، شعار... »

 

اول مادرم بود

بعد...

جهان فکری به حال خودش بکند!

هر چقدر بخواهي امشب را بِكشي       يا نكشي!

لاي پتو خوابش كني

سوای لبهایی که هنوز...

دستم به چيزي نمي رسد

تا بلندتر از خودم       ( هیس س س س)!

مي تواني اين درخت را شاعر كني!

اين كتاب را ذغال؟

از سينه كش قالي       بالاتر

راهي به اين خط   آ   يا      “من” بَلَد اين راه است؟

 

بهانه دست هيچ اعتنايي نباشد     ها!

دختري كه روي دستم رد نمي شود

ليلا نيست     [ آخ!

ول ـ توي اين همه هاهاها روي سفره “شيمبوريسكا” پيازنباشد؟

گالري خوابش مي كند

لوكيشن جايي نمي خوابد        آسمان، نگاهم كن!

حالا - خوشتان بماند يا     بيا !

آدم به حساب بانكي ات بريزم

يك جنگل شاعر!!     مي بيني؟

يك پستخانه براي شعرم دهان     مي دوزد

اين دختر لب مرز ايستاده        سان مي بيند

تيري كه ول داده       ولم نمي كند!

يك زاغه شعر دارم       يك دريا موجي ام!

چقدر زير اين تعجب بخوابم؟

كلاكت بزني يا نزني

سراین بن بست را گره كني

اين شعر ترك پستم کرده است!


(۲)

«قاب خودم »

 

 

روی هم رفته  نمی روم!

بهتر!

بعد ازاین دری که عمر به کتاب خوانی نیا مد

                                          بسته است

چشمها به چه سودی برای دیدن هم

                                     پلک نمی کشند؟

این دکمه راه چند ساله را باز طی  می کشد

تابستان پشت تعطیلات

                   باری که هرساله بدوش خودش

به هرجهت برود     مانده تا من نرسد!

به کبوترها بی اعتما د یم ؟

                  چقدر نامه توی مغزمان انباراست

چقدرانبار توی حرفمان خاک می خورد

دلت رانگیر ازاین    افسانه

                         من خراب همین آبادی ام

بنده روی سفره ی مولا     نشد که باور کنم

زنهای زیادی دند ه ،  راسته    شان

بلندتر بگو!

ماهی ها قلاب انداختند

 برای رژیم این دریا ژست تازگی       بزنیم؟
با همین قیافه   برو

خیال کن! اولین عروس، بعد ازمادرت هستی

این آتش فشان به اندازه ی خودش آژیرمی زد:

                               مدال اولی به گردن دماوند بگذار

دلم اینجا هوای نزدن به سرش گرفت

هر چقدر اين سطرها فشار آورند        اشكها را براي فردا

دستمال سپيدم را بالا بگير

يادگار     بردار     بنويس

اگر ستاره اي رسيد      بچينم ؟!

این خیابان برای پیاده روی نقشه ای ندارد

بختک روی سرم چتر انداخت

این چتر باران نمی خواهد

باورنکن

 این مرگ قسم خورده خودش را بکشد .


(۳)

قبول کن!

اتفاق همیشه می خواهد نیفتد!

 

قبول کن این راه گورش را کنده .

قبول کن این چاله بیهوده

دهان باز می کند

باهمین مهره بود که این  حرکت

توی دستم

حال تکان خوردنش را

می توانم از نبش همین قبر

پنج شنبه ها یی که عادت دارند

باران رافردا درباغچه ات بپاش

شکل دیواری که

آجر آجر ؛ پشت قواله ات چیدم

انقدربالابیا تا دستت ر ا هم به دهانم ببندی

مبادا بگویم خیابان های پاریس امن نبودند .

وتو…

باید ازآستین این مار درآمده باشی

ومن  بزرگی ات رابرای همیشه

به نیش می کشیدم

لاکردار زیر زبانم گیرکرده

هرچه باشد شهرزاد توهستی !

ما دراین (پرانتز) جانمی شویم؟

 ازقرار؛ بکت!  مرگش را خرید

نقشه ها یی به دیوارخانه ام کشید

کریسمس که می آید برف

با مته ای که تحویل این سال داده ای

جایی که ناپلئون رزروم کرد

 کاش دستم شهید نمی شد

به دامنت نمی افتادم

کاش اول ا ز لبت سقوط کرده کسی

یا فقط بیشتراز صبح که نمی توانم

آفتاب رافریب بدهم

می خواهم چنگه ی این کلمات راتیز نگهداری

تهران  غلو میکند!

اتفاق !  همیشه جایی که نمی خواهی

 افتادم

آی ی ی ی ی ی ی .....آه

« گيرم كه اشك » راه چشم ها ی خانه ام را ببند د

و ازسرشب تاانتهای تو

خواب

درلابي اين تخت شور بریزد

گوشم به اذان صبح بدهکارنیست

يابايد ازاين دريا آب بگيرد

ياباران به جاي خودش برگردد.

برگرد!

بااین همه چاک ازسربیکاری  آدم شدم

به کوهی زدم که گردنه ندارد

قبول کن این ساعت دست خودش نیستم

برای شمارش این روزها

انگشت به انگشت فاصله دارم

قبول کن اتفاق همیشه می خواهد

نیفتد!

               

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت   توسط علي   |