کتاب ارسطوی بغداد رو میخوندم . قسمتی ازون بنظرم خیلی جالب اومد گفتم بد نیست دوستامم بخونن :
تفاوت حکیم متاله با فیلسوف در این است که فرد اول هنگامی که قصد سفر دارد ، می داند قطار از کجا می آید و چه ساعتی به ایستگاه می رسد ، و مقصد نهایی آن کجاست . در حالیکه فیلسوف هنگامی که قصد سفر می کند ، نه از نقطه آغازین حرکت قطار آگاه است ، نه نام ایستگاه مورد نظر را می داند ، و نه از نقطه ی نهایی خط سیر قطار مطلع است . حکیم متاله می داند حقیقت در کجاست و آن را انتخاب کرده و هدف او دفاع از حقیقت انتخاب شده است . در حالیکه فیلسوف حقیقت را ازقبل انتخاب نکرده و در جستجوی آنست . اگر چنین باشد همه ی آنچه که از فارابی تا ملاصدرا و از صدرا تا طباطبایی گفته و نوشته شده ، یک سره الهیات است و هیچ شباهتی به فلسفه به مفهوم آتنی آن ندارد ........
....... یعنی خردگراترین فیلسوف جهان اسلام ، ملاصدرا ، در حقیقت عارف ترین آنها بوده است . در نتیجه سراسر آنچه گفته و نوشته شده ، الهیات ، عرفان ، عدل الهی ، کلام و یا حکمت الهی بوده است نه فلسفه .
ارسطوی بغداد – از عقل یونانی به وحی قرآنی ( کوششی در آسیب شناسی فلسفه ی ایرانی – اسلامی ) ، دکتر محمد رضا فشاهی ، انتشارات کاروان ، چاپ دوم 1383
می توان اعتقاد داشت که موانع یک نقد خوب ، بیشتر از آنکه ناشی از خالی بودن ذهن باشد ، نتیجه انباشته بودن آن از پیشداوریهاست .
پی یربل
از قله ی همین دماوند
جوش ِ کوتاه ِ آدمی
جُنب ِ حقیری ست دایره وار
که از شیشه های چشم های ضعیفش
نیز خُرد تر است .