تبليغاتX
ناوال - هرگاه که سبزه بردمدباز/ای دوست مرابه خاطر آور
دغدغه های ذهنی
 

 فصلی که فکرش را نمی کنی
/ ناگهان سبز خواهد شد/
تا در غار غار کلاغان وحرکت توده های تار یک/
تاریخ رویشمان را من
بیاد می سپارم 

                                                         

دورود و سیصد بدرود به دوستان. باآرزوی سالی موفق وبه امید اینکه 365 تا موش بکشین ، 12 تا تیرنگ شکارکنین، 4 پاره همیشه همراتون باشه احتیاتن خیِ سِ! به شخصه امیددارم همین امسال دیگه، دیگه جان شما، بهتر از سی سال قبل دیگه! بمب گذاریِ شیرازو که دیدین منتظر تبریزو تهران و مشهدم باشین، لوتفن! این آخریو به خاهرم گفتم ، گفت تو خیلی خوشبینی! بهش گفتم تو راس میگی، امامن خوشبین نباشم چه کار کنم؟

 

"میله های قفسم را نشمارم چه کنم؟"...

 "دستبند ۱۰ عدد ... پول آب را دادیم برق جدا!! ... بازداشتگاه نم کشیده ودیگرهیچ!!!"

 

 خاهرم زدزیر خنده.

 

گفتم:            غیر از هنر که تاج سرآفرینش است/دوران هیچ سلطنتی جاودانه نیست


 

- پریشب:

دارم میرم ولایت. سوپرویژه، کولر روشن. چن دقیقه به ساعت23،الان رسیدیم ساری. مدتی بود حقیقتش! منتظر نشانه ای چیزی واسه آپ کردن وِبل میگشتم.

بکام استقلالی ها: دیدم چه مناسبتی بهتر از برد شیرین امروز اس اس آث میلان! مقابل تیم رآه آهن درجام حذفی. والله به من پرسپولیسی اینقد چسبید وای به حال "وندال"ها (طرفداران خرآتشه ی تیمی، با صورتهایی آرایش شده به رنگ و طرح لباس تیمشان، تو تهران خودمون، باعث خیر پیوند خاهرمادر شرکت واحد با پدر شهردارتهران درصورت تساوی یا باخت تیم محبوبشان!) و دیگر طرفداران مدرنِ! آبی های پایتخت. اعتراف میکنم برای اولین بار طی 20 سال اخیر مشتاقِ برد تیم استقلال بودم. نه فقط به خاطر اینکه تیم قدیمی اما همواره ته جدولیه رآهآهن – نمیدونم چرا این تیم منو یاد امام نقی وتقیو خلاصه اون ته جدول میندازه- رو که اتفاقن اَفندی محبوب سرخ ها رو فصل پیش4امتیاز داغ کرد، شکست داد، نه به خاطر اینکه همین بلارو امسال سر ِ امپراتور بی سرباز، افشین سرمایی! آورده، بَل بیشتر به خاطراینکه اَخلاف تاجیان، امروز توی یه بازی کلاسیک دوبارعقب افتادنو تونستن با هنرنمایی فرهادخان قادیکلایی، ماراتون روبه شایسته گی فتح کنن. میگن وسط بازی یه دست غیبی اومد، زد اونجای محسن یوسفی که نپرس! جسدشو بردن بیرون، باعث خیرشد پیر فرهاد بیادوبا دوگل، خاب طلایی مدیرعامل جاه طلب، عبوس و سیاسی ای چون انصاری فرد رو اسکی بره توش تا خود ِبندرشاه! البته، گفتم اخلاف تاجیان، اشتباه نشه این پسره پولادی رو شرفن! برهانی روفضاحتن! و یوسفی رو علنن! بذارید کنار. روزنامه نوشته بود آرش بنده خدارو قراره ببرن سرقبرپدرحسن روشن دخیل ببندن، آویزون کنن بافیگورشوت و استیل پیش ازگل زدن!     

باری ... ایزد "وحید"رو واسه فیروزخان، "فرهاد"رو واسه ناصرخان، چارتاشونو واسه حاج فتول نگهداره!

نه نتیجه!: سگِ یه تاج واقعی شرف داره به هزارتا استقلال کشکی!

رسیدیم بهشهر، نمیدونم چه خبره، راننده نگهداشته.


 

سلاخی می گریست

به قناری کوچکی دل باخته بود.

                                           احمدشاملو


اینجا دیشبه:

هر دفه که میام خونه، برگشتنه اشکای مادرم بدرقه ی راهمه. پدرم میگه این چیزا واسه مادرت آمپول مرگه! کلی باهم خندیدیم، آمپول مرگ!! آمپول هوا یه چیزی! امان از آدمیزاد که ناخودآگاه با تمام سرعت میدوه سمت مرگ، اونوخ نزدیکش که میرسه تازه ترسش شروع میشه.

انرژی عجیبی دارن این پیرمرد پیرزن، الان سیزده ساله که من از خونه رفتم، اما هر دفه که کاری دارم، میام زیارتشون کنم، تقاضای اونا واسه موندنم تمام انرژی ی منو به خودش جذب میکنه. حساب کنین یه نخ محکم چن متری ی برنده و نامریی تو گردنتونه، تکون خوردی گردنت رفته! به کسی هم حرفتو نمیتونی بگی، چون باور نمیکنه!

آره، فرزند خوب واسه پدر یا مادر مثه پرچم کشورش میمونه. هرجا ببینَنه ش  بهش افتخار میکنن و احترام میذارن. طبیعتن فرزند ناخلف و بد هم تف ِ سربالاست. کلی زور میزنی از خودت دورش کنی ، صاف برمیگرده می افته رو دماغت!

"فرزندصالح گلی ست از گلهای بهشت" تا امروز این جمله ی مبهم اینقد توجهمو جلب نکرده بود. آخه نمیفهمم، گلی از گلهای اونم بهشتی که خودشوهنوز کسی ندیده، چه لذتی، چه لطفی واسه پدر مادرا، و از همه بدتر واسه اون فرزند صالح بدبخت داره. فکرشو کنین کلی آدم صالحی بودی توی دنیاو رفتی بهشت شدی "گل میخک"! اونوخ حوریه ها دم به دقیقه بیان بوت کنن و تا میخان دستی به گلبرگات و پرچمت! و اینا بکشن وشروع کنن بَه بَه چَه چَه، یی هو طلحه ای، ابَل فضلی میاد میچسبه به حوری و حالا نَپَر کی بپر! اونوخ تو فرزند صالح، تماشا کن و دستی هم به پرچمت برسون!

 

 الانه:

حالو حوصله ی تایپم تموم شد باقیش پست بعدی، بدرود. ضمنن میگن تو بمب گذاری شیراز رد پای مسعودشست چی پیداشده! خیلی ممنون!


...

مردی رودیدم که اونجانبود

امروزم نبود

ای کاش هرگز نمی اومد.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت   توسط علي   |